پرده اول:
سر کلاس تست شیمی نشستیم. خودکارم می افته زمین. وقتی خم می شم که برش دارم چشمای بغل دستی مو می بینم که پر از اشکه.. قلبم از جا در می آد.. نکنه اتفاقی افتاده؟.. با ترس می پرسم: چی شده؟.. طبق معمول می گه: هیچ چی. اصرار می کنم.. می گه: بعدا بهت می گم.
یه هو یه صدای ناهنجاری می آد.. مثل صدای مسلسل.. نا خودآگاه سرمو می گیرم پایین.. از حرکت خودم خنده ام می گیره. خدا کنه کسی ندیده باشه!.. صدای سوراخ کردن آسفالته ولی هردفعه قطع و وصل می شه من موجی میشم.. حال جانبازای اعصاب و روان رو خوب درک می کنم...
زنگ می خوره.. سریع از دوستم می پرسم.. خوب بگو چی شده.. می گه: اون روبان سبز رو دیدی که به کیفم بستم؟ صبح یکی اومد داد زد: این کیف کیه؟ گفتم:کیف منه. گفت: اینو از کیفت باز کن برات دردسر می شه. گفتم: چرا؟ گفت: یه بخشنامه اومده که استفاده کردن شاگردا و معلما از نماد سبز ممنوعه چون نشونه ی وهابیته!!!!
به هم نگاه می کنیم.. می فهمم چه زجری می کشه.. همه ی حرفایی که نزده رو می فهمم.. ولی باید حالشو بهتر کنم. بلند می خندم. می گم: فکر کردن با این کارا می تونن جلوی مردم رو بگیرن.. این کارا دیگه فایده ای نداره.. مردم بیدار تر از این حرفان...
ولی باز هم قلبم تیر می کشه.. خودم به حرفایی که می زنم اعتقاد دارم ولی آخه تا کی می خوان به ما تهمت بزنن؟ سبز نماد سیادته.. یعنی ائمه وهابین؟
پرده دوم:
بازم باید سر سخنرانی این معلوم الحال ها بشینیم.. خانومه بالاخره می آد.. اسمش هیچ وقت یادم نمی مونه!.. بحث رو شروع می کنه. راجع به معنای دعا و اینکه آیا دعایی که ما می کنیم اثری داره یا نه. با حسن نیت به حرفاش گوش می دم.. توی ذهنم همش این حدیث رو تکرار می کنم: انظر الی ما قال.. لا تنظر الی من قال.: (به حرفی که زده می شود توجه کن.. به گوینده توجه نکن.)
که ناگهان یه سوالی می پرسه و یکی از بچه ها جواب می ده. خانومه می گه: شما خانوم ... هستی؟ به مامان و بابا سلام ویژه منو برسون..
سرم گیج می ره.. دیگه نمی تونم فقط به حرف زده شده توجه کنم... احساس می کنم چقدر توی این جو غریبم.. توی دلم می گم: خدایا آخه ما چه کردیم که سزای عملون این بوده که اینا بر ما مسلط باشن؟.. چرا اونا باید حرف بزنن و ما بشنویم؟.. ما حرفای نزده بیشتر داریم تا اینا..
یاد حرف یکی از نزدیکانم می افتم.. یه روز بهم گفت: الهه اگه کسی به بابای این دختره سلام رسوند ازش بترس!
پرده سوم:
به در و دیوار اتاقم نگاه می کنم.. به حرفهای دکتر شریعتی که روی کاغذ حک شده و به دیوار اتاقم زدم تا ایده آلیسم رو زنده نگه دارم.
در گوشه ی از دیوار روزها و سال ها پیش این متن را از شریعتی نوشتم:
من باید فرود آیم
نباید بنشینم
سال هاست.. از آن لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان.. از بام خانه پرواز کردم.
هم چنان می پرم.. هرگز ننشسته ام..
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهر ها
. بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پرواز رو به آسمان
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا..
و در گوشه ی دیگری از دیوار...:
من تشنه ی آتشم
آن اقیانوس را بر جانم سرازیر کن!
آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را
یک جا بر سرم بریز!
بگذار بسوزم!
بگذار در آتش های سیال بگدازم!
مترس!
آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن!
به جان من بریز!
این همه در اندیشه ی سلامت و راحت من مباش!
می خواهم در آنچه تو می گدازی .. بگدازم.
بگو.. بریز.. دهانت را بگشای
ای قله ی سنگی آتشفشان!
خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد..
من دیگر تحمل ندارم
آن زندان بزرگ را بشکن!
و در گوشه عکس سید پاک قلب ها نوشته ام:
نام تو همیشه مرا سرمست می کند...
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر های ناب
نام تو..
اگرچه بهترین سرود زندگیست
من تو را به خلوت خیال خود
بهترین بهترین من صدا می زنم
بهترین بهترین من..
کلمات دور سرم می چرخن.. جایی از دیوار اتاقم بزرگ نوشتم: یارم چو قدح به دست گیرد .. بازار بتان شکست گیرد... جای دیگری نوشتم: أعیونی بورع و اجتهاد و عفة و سداد.. جایی نوشتم: چه انتظار عجیبی.. تو بین منتظران هم غریب ترین غریبی...
ناگاه احساس می کنم توانایی این همه ایده آلیسم رو کنار خودم ندارم.. فکر می کنم چه فایده ای داره این قدر افکار روشن در ذهنم باشه ولی توانایی گره باز کردن از کار یک نفر رو هم نداشته باشم؟
با چشم هایی که از فرط پر اشک بودن جایی رو نمی بینن همه ی کاغذ ها رو می کنم و پاره می کنم..
به عکس سید عزیزم می رسم.. دستم می لرزه.. دوباره شعری رو که گوشه ی دیگرش نوشتم می خونم: بوی نسل شقایق پیچید.. بوی عطر شهیدان آمد...
توانایی جدا کردن این رو از خودم ندارم.. تسلیم می شم ...
پرده چهارم:
توی سالن نشستم و پسر جوونی داره جوشن کبیر می خونه. خیلی عجیبه ولی احساس می کنم تموم آدمایی رو که کنارم نشستن می شناسم.. درست برعکس صبح فکر می کنم چقدر همه آشنان!
به این قسمت از دعا می رسیم:
يَا عُدَّتِي عِنْدَ شِدَّتِي..... اى ذخیره هنگام سختى من
يَا رَجَائِي عِنْدَ مُصِيبَتِي.... اى امید من در برابر پیش آمدهاى ناگوار
يَا مُونِسِي عِنْدَ وَحْشَتِي....اى همدم من هنگام ترس و وحشت
يَا صَاحِبِي عِنْدَ غُرْبَتِي....اى رفیق من در غربتم
يَا وَلِيِّي عِنْدَ نِعْمَتِي.... اى صاحب اختیار من در نعمتم
يَا غِيَاثِي عِنْدَ كُرْبَتِي....اى فریادرس من در غم و اندوه
يَا دَلِيلِي عِنْدَ حَيْرَتِي....اى دلیل و راهنمایم هنگام سرگردانى
يَا غَنَائِي عِنْدَ افْتِقَارِي....اى توانگرى من هنگام ندارى
يَا مَلْجَئِي عِنْدَ ضْطِرَارِي....اى پناه من هنگام درماندگى
يَا مُعِينِي عِنْدَ مَفْزَعِي....اى کمک کارم در بیچارگى و پریشانى
همین برای آروم شدن من بس بود!